آنجا که جان آسوده شد…
آنجا که جان آسوده شد همون جاییه که نگاهم به سمت میز میفته.
آنجا که جان آسوده شد همون جاییه که جرقه های ذهنیم شروع میشه.
آنجا که جان آسوده شد همون جاییه که دیگه وزن قلم از وزن دست هام بیشتر میشه.
آنجا که جان آسوده شد جاییه که من دیگه نمیتونم جلوی نوشتن دست هامو بگیرم .
آنجا که جان آسوده شد جاییه که باز من مجبور شدم بیام و بنویسم.
آنجا که جان آسوده شد جاییه که کاغذ به من آلوده شد.
درود
ناطق ناطق ناطق ناطق ناطق ناطق ناطق ناطق ناطق ناطق ناطق ناطق ناطق ناطق